اینجا آدم ها ی دور و برم هرگر من را نمیبینند. انگار نامریی ام. ساعت روی دیوار اما به من میخندد. تصویر زندگی من شبیه خواب آدم های مالیخولیایی شده. کسی چه میدانست سی و چند ساله میشوم بین آدم هایی که گاهی اینقدر نزدیکند که آدم وحشت میکند و گاهی انقدر دور که آدم بیشتر وحشت میکند.
برچسب:
نویسنده: کامیار عباسیان
برچسب:
نویسنده: کامیار عباسیان
عین تخم مرغ غلطان میمانم. غلط میخورم یه سمت سنگین تر و بعد انگار میفهمم که دارم حالم به هم میخورد دست می اندازم و سمت سبک تر را میگیرم و این وضع مضحک دینداری من در دو سال گذاشته بوده.
برچسب:
نویسنده: کامیار عباسیان
برچسب:
نویسنده: کامیار عباسیان
.This never can happen except I lose every hope that I have.
برچسب:
نویسنده: کامیار عباسیان
نشستم چند ساعت تمام گریه کردم. حرف که زیاد بود. اما نزدم. همان جویده جویده های پخته و این یعنی سقف انتظارات من همینقدر کوتاه بود.
برچسب:
نویسنده: کامیار عباسیان
دلم برای داشتنت گرم است. طولانی ترین راه دنیا هم که باشد ساربان که تو باشی زود و خوش میگذرد.
برچسب:
نویسنده: کامیار عباسیان
برچسب:
نویسنده: کامیار عباسیان
خب منی که میبینید به وجود یک نجات دهنده معتقدم. بین خودمان بماند خیلی هم دوستش دارم و بارها حسش کرده ام.
برچسب:
نویسنده: کامیار عباسیان
One day I decided to do nothing for people unless I'm totally in to it not just to make them happy or make them think: such a good human being this person is.
I grew up with this shitty idea that "don't care about yourself. Dont care about your feelings. Sacrifise yourself for others.
I have adopted very valuable things from weste: This is one of the best out of them.
Let's celecrate !
برچسب:
نویسنده: کامیار عباسیان