خرید بک لینک
بعد از تو بگو با چه زبانی بنویسم؟

اینجا آدم ها ی دور و برم هرگر من را نمیبینند. انگار نامریی ام. ساعت روی دیوار اما به من میخندد. تصویر زندگی من شبیه خواب آدم های مالیخولیایی شده. کسی چه میدانست سی و چند ساله میشوم بین آدم هایی که گاهی اینقدر نزدیکند که آدم وحشت میکند و گاهی انقدر دور که آدم بیشتر وحشت میکند.

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اسفند ۱۳۹۵ساعت 23:48 توسط سین.میم.میم |

برچسب: نویسنده: کامیار عباسیان تاريخ: جمعه 30 تير 1396 ساعت: 5:03

مسابقه نمیخوابم. چشم هایم را که میبندم انگار چهارصد چهل و چهار اسب دارند در یک زمین مسابقه در چهارصد و چهل و چهار ردیف نزدیک به هم میدوند. رقابت نفس گیر است هر لحظه میترسم پاهای چندتایشان در هم گره بخورد و دومینو وار هرچه اسب هست روی هم بیفتند. آنقدر تصویر ها سریع در حرکتند که مغزم درد میگیرد.کنترل

برچسب: نویسنده: کامیار عباسیان تاريخ: جمعه 30 تير 1396 ساعت: 5:03

بلیور

عین تخم مرغ غلطان میمانم. غلط میخورم یه سمت سنگین تر و بعد انگار میفهمم که دارم حالم به هم میخورد دست می اندازم و سمت سبک تر را میگیرم و این وضع مضحک دینداری من در دو سال گذاشته بوده.

+ نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین ۱۳۹۶ساعت 1:44 توسط سین.میم.میم |

برچسب: نویسنده: کامیار عباسیان تاريخ: جمعه 30 تير 1396 ساعت: 5:03

بعد یک سیستم دارد این مغز آدمیزاده. همین سلول های پروتيینی بی سر و صدای هورمون نام که بالانسشان تغییر میکند از آدم نیمه مالیخولیا به زامبی تمام عیار تبدیل میشوی. وضعیت کنونی من.
برچسبها: سگ سیاه افسردگی
+ نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین ۱۳۹۶ساعت 19:57 توسط سین.میم.میم |

برچسب: نویسنده: کامیار عباسیان تاريخ: جمعه 30 تير 1396 ساعت: 5:03

. I'm trying hard to find real freedom

.This never can happen except I lose every hope that I have.

برچسب: نویسنده: کامیار عباسیان تاريخ: جمعه 30 تير 1396 ساعت: 5:03

نا تمام

نشستم چند ساعت تمام گریه کردم. حرف که زیاد بود. اما نزدم. همان جویده جویده های پخته و این یعنی سقف انتظارات من همینقدر کوتاه بود.

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین ۱۳۹۶ساعت 22:17 توسط سین.میم.میم |

برچسب: نویسنده: کامیار عباسیان تاريخ: جمعه 30 تير 1396 ساعت: 5:03

دلم برای داشتنت گرم است. طولانی ترین راه دنیا هم که باشد ساربان که تو باشی زود و خوش میگذرد.

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین ۱۳۹۶ساعت 19:45 توسط سین.میم.میم |

برچسب: نویسنده: کامیار عباسیان تاريخ: جمعه 30 تير 1396 ساعت: 5:03

خیلی فکر کردم به جلد چرمی قرمز آن دفتر در ۱۷ سالگی. از شهرستان کوچکی آمده بودم با دردهای بزرگی در دلم. آن همه راه آمده بودم سر دیت. با میم نامی که با دوست دخترش ر آمده بود. خیلی خنده دار و مضحک نه؟ نه. شما از ما اوایل دهه ی شصتی ها چه میدانید مثلا که حالا به داستان عاشقی مان بخندید؟ توی دفتر پر از ع

برچسب: نویسنده: کامیار عباسیان تاريخ: جمعه 30 تير 1396 ساعت: 5:03

خب منی که میبینید به وجود یک نجات دهنده معتقدم. بین خودمان بماند خیلی هم دوستش دارم و بارها حسش کرده ام.

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۶ساعت 1:18 توسط سین.میم.میم |

برچسب: نویسنده: کامیار عباسیان تاريخ: جمعه 30 تير 1396 ساعت: 5:03

I can call today as a tuing point. All of a sudden I realized I don't care about others thoughts about myself anymore. It's such a reliefe.

One day I decided to do nothing for people unless I'm totally in to it not just to make them happy or make them think: such a good human being this person is.

I grew up with this shitty idea that "don't care about yourself. Dont care about your feelings. Sacrifise yourself for others.

I have adopted very valuable things from weste: This is one of the best out of them.

Let's celecrate !

+ نوشته شده در جمعه سی ام تیر ۱۳۹۶ساعت 2:7 توسط سین.میم.میم |

برچسب: نویسنده: کامیار عباسیان تاريخ: جمعه 30 تير 1396 ساعت: 5:03

صفحه بندی